بارون

سلام

- من اصولا به چشم زدن و این حرفا اعتقادی ندارم، قبلا یکم داشتما ولی الان باورهام این رو بهم یاد داده که چشم خوردن و چشم زدنی وجود نداره و این خود آدمه که زندگیش رو رقم میزنه.
حالا کاری نداریم! عموم زنگ زد بهم که حالم رو بپرسه و بطور خیلی جدی بهم بگه که دیگه از صعودهام استوری نذارم اینستا چونکه چشمم زدن که آسیب دیدم D: البته مربیم، مامان دوست پسرم، مامان خودم و ... همین رو گفتن =)) 
با اینکه معتقد نیستم به احترامش گفتم چشم نمیذارم دیگه، بعد گفت من رو بلاک نکنی بعد استوری بذاری یه وقتی =))))))))))))))))))) یعنی شیفته ی این جمله ی آخرش شدم چون تو ذهنم داشتم فکر میکردم چند نفر رو باید هاید کنم از استوریم که به گوش عموم نرسه :)))) ولی بعدا که بهش فکر کردم دیدم شاید خیلی هم زیاد دیگه دارم زندگیم رو نشون همه میدم ( فقط قسمت سنگنوردی ماجرا رو چونکه چندسالی هست از تب و تاب عکس پست کردن افتادم ) برای همین احتمالا دیگه اگه فیلمی هم میگیرم برای خودم نگهدارم.

 

- دوباره شروع کردم به طراحی سایت خوندن، آخه دیدم هرکاری میکنم نمیتونم از این فضا دور بمونم، خیلی دلم تنگ شده بود برای همین دوباره شروع کردم از اول دارم میخونم و میام جلو. 

 

- دو تا از دوستام بهم سبد تریکو سفارش دادن که در حال بافتم، مشکل اینجاست که من همه ی رنگهای تریکویی که دارم رو بهشون نشون دادم و جفتشون یک رنگ رو میخوان، حالا موندم چجوری ببافم که بتونم به جفتش برسونم تریکو رو. آخه این همه رنگ بود چرا جفتتون گیر دادید به کرم؟

 

پ.ن: وقتی شبکات اجتماعی رو کم میکنم مخصوصا توییتر رو، دوباره روی میارم به اینجا، بهرحال من یک زمانی اسم مستعارم فاطمه ی وراج بوده، باید یه جا حرف بزنم دیگه D:

  • fateme

سلام

- حرفای من دیگه به حدی رسیده که فقط به درد خودم میخوره و دوست پسرم، کسی که هم فرکانسم نباشه اصلا حرفهام رو نمیفهمه، ازم ناراحت میشه، فکر میکنه سنگدل شدم، بی بخار شدم، بی حس شدم، وجدان ندارم شاید و خیلی چیزهای دیگه. اما خب این من جدید برای خودم خیلی خیلی قابل احترام و ستایشه، خیلی دوست دارم این مدل جدید زندگی کردنم رو. آروم ترم، راحتترم، انرژی مثبت بسیار زیادی دارم، هدف دارم و دیدم به همه چی خیلی خوبه و مثبت ها رو خیلی خیلی بیشتر از منفی ها میبینم. کل کل نمیکنم با کسی، وقتی کسی چیزی میگه و من جدیدم جوابش رو میده و اون شخص تعجب میکنه و میخواد به من بفهمونه که اشتباه میکنم. ولی باز من جدید لبخند میزنه و بحث رو ادامه نمیده چونکه یادش میاد این خودشه که عوض شده نه دیگران.

 

- حدود دو ماه شده که سالن سنگ نرفتم، نه بخاطر بیماری و تعطیلی. بلکه بخاطر آسیب دیدگی! بله بنده از سقف باشگاه افتادم و با پا اومدم زمین (روی تشک) و آسیب دیدم از ناحیه زانو، مینیسک، ای سی ال و عضله چهار سر. البته الان خیلی بهترم، راه میرم، زانوم خم میشه و ... ولی همچنان مقداری درد هست، نمیتونم چهارزانو بشینم، نمیتونم روی زمین بشینم، هنوز پله اذیتم میکنه ولی از همه اینا بیشتر دوری باشگاه اذیتم کرده. حالا بماند که وقتی افتادم همه فکر کردن رباط پاره کردم. ولی خودم با ذهنم همونجا خودم رو نجات دادم و انقدر به اینکه آسیبم چیز خاصی نیست فکر کردم که خداروصدهزار مرتبه شکر پارگی و شکستگی نداشتم.
میدونم که این دوری درس داشته برام. اینکه چندی بود رفتارهای چندین نفر باعث کم شدن تحمل حتی این من جدید شده بود و فکر میکنم این اتفاق باعث شد که بتونم اون خشمی که داشت شکل میگرفت رو توی نطفه خفه کنم. ولی الان واقعا دیگه دلم میخواد برگردم باشگاه.

 

- 9 خرداد دختر خوشگل دوستم به دنیا اومد. اسمش سوفیاست و خودش انقدر ماه و خواستنیه که خدا میدونه، انقدر خوش اخلاق و خوش خنده ست که خدا میدونه، انقدر باهوشه که خدا میدونه. بارها شده پستونک توی دهنش بوده و اومدیم ازش عکس بگیریم، سریع پستونک رو انداخته شروع کرده خندیدن و نگاه کردن به دوربین. بچه هنوز دوماهش نیست و اینکاراو میکنه .... میدونم که آینده ای روشن در انتظارشه. 
منم از قبل عید تصمیم گرفته بودم که براش یه پتو ببافم با قلاب. همون قبل عید شروع کردم ولی تنبلی، کارهای دیگه ای که داشتم، و همین آسیب باعث شد بافتنش خیلی طول بکشه بطوریکه دقیقا چهارشنبه گذشته تموم شد و منم بدو بدو بردم دادمش به دوستم.
ری اکشن خیلی خیلی عالی بود، چونکه اسمش رو هم نوشتم روی پتو، پدر و مادر و حتی خود نینی خیلی دوسش داشتن و خودم از اونها بیشتر دوستش دارم راستش D:
سعی میکنم عکسش رو براتون بذارم ولی لینک اینستاگرامش هست، چون توی پیج کاریم منتشرش کردم. پس فعلا لینک هاش رو میذارم براتون. امیدوارم شما هم مثل من دوستش داشته باشین و اگه نظری دارین بهم بگین خوشحال میشم.

عکس اول

عکس دوم

  • fateme

سلام

طی 6 ماه و با تمرینات عالی و رژیم بسیار مناسب و خوب

از سایز 40 رسیدم به 36

از وزن 70.500 رسیدم به 58

 

خدافظ

  • fateme

سلام

امروز سرشارم از انرژی مثبت برای اینکه تقریبا به خیلی از کارام رسیدم.

کوآلا هم تموم شد و عکسش رو براتون میذارم، اگه نظری انتقادی پیشنهادی، هرچیزی که دارید بهم بگید ممنون میشم و قطعا نظراتتون خیلی برام ارزشمنده ♥

 

این لینکش توی پیجم

 

کوآلا

  • fateme

سلام

آقای کوآلا رو بافتم و فقط مونده اجزای بافته شده رو بهم وصل کنم و باید بگم سختتت ترین قسمت برای من همین وصل کردنه، خیلی خیلی باید دقیق باشه و حوصله بخرج بدی. ایششالا فردا همت کنم و تمومش کنم.
دارم برای نی نی توی راه دوستم پتو میبافم، پتو هم اینجوریه که موتیف های مربعی هستش که همشون شکل قلب برجسته دارن و باید بهم وصلشون کنم، چند تا رنگ پاستلی گرفتم، یه کلاف تموم شده و رفتم سراغ کلاف بعدی و چه نمیکنی این تنبلی که هنوز درست حسابی نبافتمش D: البته خودم رو سرگرم بافت های دیگه میکنم. ایشالا تا قبل به دنیا اومدنش بتونم تمومش کنم 🤲🏼

هفته گذشته سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه رفتم سنگنوردی و بدنم یهو خالی شده برای اینکه استراحت ندادم و هنوز حس میکنم ریکاوری نشدم، امروز صبح که زورم میومد از جام بلند شدم و در ادامه هم مقداری سردرد گرفتم و سردردم بیشتر شد تا اینکه مجبور به خوردن قرص شدم و یکم خوابیدم، بهتر شدم ولی دوست پسرم اومد برام چاقاله بادوم گرفته بود ( یکی از مواردی که حالم رو بهتر میکنه توی هر زمینه ای خوردن هله هوله ست :)) ) و اومد چای دارچین درست کرد برام، بعدش هم حدود یک ساعت باهم رفتیم پیاده روی و انقدر هوای بیرون خوب بود که حالم خیلی بهتر شد، برای حسن ختام هم جای همتون خالی شام جیگر و دل و قلوه خوردیم، به خودمون اومدیم دیدم ساعت شده 9:30 و تا خونه با بیشتر سرعتی که میشد راه اومدیم تا دوستم بتونه قبل از 10 برسه خونشون :))
اسیر شدیم از دست این قانون های عجیب 

 

خب من دیگه برم فایل های جذابم رو گوش بدم، شبتون بخیر♥

  • fateme

امروز با دوست پسرم رفتیم بوستان یاس فاطمی!
چقدر خوشگل شده اونجا، اوایل که درستش کرده بودن درخت ها هنوز کوچیک بودن و جلوه خاصی نداشت ولی از اونجایی که هیشکی نبود، سر و صدای اضافی نبود، بوی منقل و ... نبود فقط صدای پرنده های خوشگل که اصن نمیدونم چی بودن میومد و واقعا لذت بردم، یه املت مشتی خوردیم با چای بعدش و کمی استراحت کردیم و برگشتیم خونه، واقعا که طبیعتش زیبا بود.
قصد داشتیم بدمینتون هم بازی کنیم که هم باد میومد، هم من پشت بازوم بخاطر وزنه ای که توی باشگاه زده بودم درد میکرد و میکنه D:  برای همین کنسل شد.

 

دارم یه عروسک کوآلا میبافم ولی عجیب حوصله بافتن ندارم. برم ببینم چی میشه دیگه.

  • fateme

به خودم قول دادم که اگه وزنم بیاد زیر 60 کیلو، مثلا روی 57-58 و چندین هفته وزنم ثابت بمونه یا بیاد پایین تر، خودم رو به خوردن مرغ سوخاری "دی" مهمان خواهم کرد D: بهرحال که هر چیزی یه محرک لازم داره.
توی عید خداروشکر بسیار تلاش کردم و وزنم رو ثابت نگه داشتم، پر خوری بیخودی نکردم، و دو روز هم رفتم باشگاه و تو خونه هم جاست دنس بازی کردم.

مامانم اینا یک هفته رفتن سفر و من با دو تا سگ موندم خونه و واقعیت امر اینه که سگ ها رو بهونه کردم که مسافرت نرم! و راستش رو بخواین یکی از بهترییییییین عید های زندگیم بود، واقعا بهم خوش گذشت و راحت به همه کارهام رسیدم، بدون حرف و حدیث و داستان و دغدغه و هیچ چیزی، واقعا اعصاب آرومی داشتم و کلی برای خودم بازی کردم، فایل هایی که میخواستم رو گوش دادم براحتی، قلاب بافی کردم، کارهام رو فروختم و خلاصه که خیلی خوش گذشت بهم، چقدر آروم بودن و آرامش داشتن برای بدن خوب و مفیده، برای ذهن مفیده، باید روی خودم کار کنم که وقتی بقیه هم هستن بتونم این آرامش رو داشته باشم و حرف ها و غرها راحت بهمم نریزه.

  • fateme

سلام سلام 

خوبین؟ چه خبرا؟ منو یادتونه اصلا؟ D:

اومدم بهتون راجع به پیشرفت هایی که کردم توضیح بدم در این مدت 

یادتون هست که اوایل قرنطینه شروع کردم به یادگیری قلاب بافی؟ بدونین که خیلی خیلی این چند ماه پیشرفت کردم، حالا دیگه تریکو بافی، قلاب بافی، عروسک بافی و مکرومه بافی انجام میدم، هنوز خیلی حرفه ای خفن نشدم ولی خودم به شدت از پیشرفت خودم راضیم و یک پیج زدم و امیدوارم بزودی بتونم باهاش بی نهایت درآمد کسب کنم، هنوز بلد نیستم چطوری از کارهام عکس بگیرم که قالب پیج اینستاگرامم قشنگ باشه ولی بهرحال شروع کردم. برام دعا کنید ♥♥

آدرس پیج اینستاگرامم

عرضم به حضورتون که یهو به خودم اومدم دیدم دختر دوباره شدم 70 کیلو و هِن و هِن کنان یه کوه رو بزور میتونم برم بالا و برگردم، این شد که به خودم اومدم و در کنار سنگنوردی که بطور مستمر شروعش کرده بودم رژیم گرفتم و تی آر ایکس انجام دادم و از اول آبان تا الان حدود 10 کیلو وزن کم کردم! دختر اصن نمیدونی چقدررررر خوب شدم و چقدر از خودم راضیم ^_^

همینا دیگه، درگیر بافتنی و یادگیریش هستم، چقدر خوشحال میشم اگه کارهام رو ببینید و دوستش داشته باشید و حتی خرید کنید D:

  • fateme

سلام بچه ها چطورید؟

چه خبرهااا؟ 

-اول اینکه بهار خانم اگه اینجا رو میخونی میشه بگی چرا وبلاگت رو پاک کردی؟؟؟

- دوم اینکه از شنبه رفتم سرکار ولی گفتن تا 2 بمونید بعدش برید خونه قرنطینه بشید! همون ماجرای قرنطینه ی کله گنجشکی، حالا شنبه یکی از بچه ها که توی یه ساختمون دیگمونه اومده بود شرکت با یه سرما خوردگی بسیاااااار شدید که من اصن موندم این چرا اومده سرکار مخصوصا اینکه اول هفته هوا به شدت سرد بود، بهش گفتم چرا اومدی؟ گفت وقتی کسی نیست کار من رو انجام بده و فقط من هستم چه کنم؟
فرداش خبر دادن بچه حالش بد میشه شرکت، بعدا میره دکتر آزمایش میده تستش مثبت میشه :(
این رو بگم بهتون که کل اون طبقه فراااااار کردن موندن خونه نمیان سرکار! آخه بندگان خدا الان دیگه؟ اصن چرا باید شرکت رو باز میکردید که بخواد همچین اتفاقی بیوفته؟ القصه! من باهاش پریروز صحبت کردم، گفت که من ویروس رو نگرفتم، دکتر گفته یه آنفولانزای شدیده و باید بمونم خونه استراحت کنم. خداروشکر کردم که جدی نیست ماجرا ولی مثل اینکه به همه گفته که ویروس رو گرفته!
حالا بچه های اون طبقه موندن خونه دورکاری و پدر من و دارن در میارن، برای اینکه اولین بارشونه دارن روی سرور کار میکنن، خیلی چیزها رو نمیدونن، توضیح هم که میدی خیلیییی دیر متوجه میشن یا اصلا متوجه نمیشن.
امروز هم که چهارشنبه باشه مدیرعامل ما تعطیل کرد گفت بمونید خونه. منم مثلا الان دارم دورکاری میکنم ولی از صبح هیشکی کارم نداشته تا الان.

- پابندها رو بافتم برای دوستام و همه شون دوست داشتن ( یا اینطور وانمود کردن :)) )

- خب خب آماده باشید میخوام عکس کلاه خوشگل رو براتون بذارم بالاخرهههههlaugh

  • fateme

سلام چطورید؟

سال نو مبارکتون باشه، چه خبرا؟ خوش میگذره تو قرنطینه بهتون؟ برای من که به شدت خسته کننده شده  دیگه با امروز یک ماه شد که من قرنطینه هستم و فقط یک بار رفتم زباله گذاشتم تو سطل زباله روبروی خونمون و دوبار هم پیکی و پویول رو بردم تو حیاط گردوندم.

- کلاه رو بافتم خب؟ ولی اندازه گیری که بلد نبودم یکم کوچیک شد منم به نمونه کامل شده چندین رج اضافه کردم که کلاه قابل استفاده باشه، دوستش دارما بالاخره اولین کلاهیه که می بافم و خیلی هم وقت گیر بود برام برای اینکه کاموایی که استفاده کردم نازک بود. هنوز ازش عکس نگرفتم ولی اگه گرفتم حتما عکس رو میذارم براتون. 

- کتاب دوم هری پاتر که داشتم به انگلیسی میخوندم دیشب تموم شد و کتاب سومش رو شروع کردم و خوشحالم برای اینکه کتاب دومش رو از بقیه کتابهاش کمتر دوست دارم و کتاب سوم که زندانی آزکابان باشه رو عاشقشم. شب ها قبل از خواب نسخه الکترونیکی میخونم که هم نیازی به برق روشن نداشته باشم هم اینکه قبل خواب بجای کارهای بیهوده کتاب خونده باشم.

- احتمالا از شنبه باید بریم سرکار، نمیدونم خوشحالم یا ناراحت، خوشحالم برای اینکه از خونه موندن خستم و ناراحت برای اینکه وضع افتضاحه و دوستان هم کشتار جمعی راه انداختن و رسما به هیچ جاشون نیست. 

- از دوستام اندازه مچ پاشون رو گرفتم که براشون پابند ببافم بعد الان حوصلم نمیشه :)) رد دادم رفته.

- دیگه براتون بگم که تو این مدت بازی ویچر 3 رو تموم کردیم ولی چونکه پایانش اونجوری که میخواستیم نشد داریم از اول بازی میکنیم! اینم بگم که این بازی رو اگه 24 ساعت شبانه روز بازی کنیم شاید توی یک ماه تموم بشه ( یعنی خیلییی طول میکشه بازیش ) بعد دلیل دیگه ای که داریم دوباره بازیش میکنیم اینه که بازی جدید ندارم و الان هم که قیمت بازی ها سر به فلکککک کشیده بعد من عاشق بازی ویچرم *_* 

-خوب و عاشق باشید، با کلامتون گناه نکنید، هرچیزی رو هم به خودتون نگیرید و این روزهای قرنطینه رو تو آرامش سپری کنید عزیزانم

  • fateme