بارون

سلام بچه ها چطورید؟

چه خبرهااا؟ 

-اول اینکه بهار خانم اگه اینجا رو میخونی میشه بگی چرا وبلاگت رو پاک کردی؟؟؟

- دوم اینکه از شنبه رفتم سرکار ولی گفتن تا 2 بمونید بعدش برید خونه قرنطینه بشید! همون ماجرای قرنطینه ی کله گنجشکی، حالا شنبه یکی از بچه ها که توی یه ساختمون دیگمونه اومده بود شرکت با یه سرما خوردگی بسیاااااار شدید که من اصن موندم این چرا اومده سرکار مخصوصا اینکه اول هفته هوا به شدت سرد بود، بهش گفتم چرا اومدی؟ گفت وقتی کسی نیست کار من رو انجام بده و فقط من هستم چه کنم؟
فرداش خبر دادن بچه حالش بد میشه شرکت، بعدا میره دکتر آزمایش میده تستش مثبت میشه :(
این رو بگم بهتون که کل اون طبقه فراااااار کردن موندن خونه نمیان سرکار! آخه بندگان خدا الان دیگه؟ اصن چرا باید شرکت رو باز میکردید که بخواد همچین اتفاقی بیوفته؟ القصه! من باهاش پریروز صحبت کردم، گفت که من ویروس رو نگرفتم، دکتر گفته یه آنفولانزای شدیده و باید بمونم خونه استراحت کنم. خداروشکر کردم که جدی نیست ماجرا ولی مثل اینکه به همه گفته که ویروس رو گرفته!
حالا بچه های اون طبقه موندن خونه دورکاری و پدر من و دارن در میارن، برای اینکه اولین بارشونه دارن روی سرور کار میکنن، خیلی چیزها رو نمیدونن، توضیح هم که میدی خیلیییی دیر متوجه میشن یا اصلا متوجه نمیشن.
امروز هم که چهارشنبه باشه مدیرعامل ما تعطیل کرد گفت بمونید خونه. منم مثلا الان دارم دورکاری میکنم ولی از صبح هیشکی کارم نداشته تا الان.

- پابندها رو بافتم برای دوستام و همه شون دوست داشتن ( یا اینطور وانمود کردن :)) )

- خب خب آماده باشید میخوام عکس کلاه خوشگل رو براتون بذارم بالاخرهههههlaugh

  • fateme

سلام چطورید؟

سال نو مبارکتون باشه، چه خبرا؟ خوش میگذره تو قرنطینه بهتون؟ برای من که به شدت خسته کننده شده  دیگه با امروز یک ماه شد که من قرنطینه هستم و فقط یک بار رفتم زباله گذاشتم تو سطل زباله روبروی خونمون و دوبار هم پیکی و پویول رو بردم تو حیاط گردوندم.

- کلاه رو بافتم خب؟ ولی اندازه گیری که بلد نبودم یکم کوچیک شد منم به نمونه کامل شده چندین رج اضافه کردم که کلاه قابل استفاده باشه، دوستش دارما بالاخره اولین کلاهیه که می بافم و خیلی هم وقت گیر بود برام برای اینکه کاموایی که استفاده کردم نازک بود. هنوز ازش عکس نگرفتم ولی اگه گرفتم حتما عکس رو میذارم براتون. 

- کتاب دوم هری پاتر که داشتم به انگلیسی میخوندم دیشب تموم شد و کتاب سومش رو شروع کردم و خوشحالم برای اینکه کتاب دومش رو از بقیه کتابهاش کمتر دوست دارم و کتاب سوم که زندانی آزکابان باشه رو عاشقشم. شب ها قبل از خواب نسخه الکترونیکی میخونم که هم نیازی به برق روشن نداشته باشم هم اینکه قبل خواب بجای کارهای بیهوده کتاب خونده باشم.

- احتمالا از شنبه باید بریم سرکار، نمیدونم خوشحالم یا ناراحت، خوشحالم برای اینکه از خونه موندن خستم و ناراحت برای اینکه وضع افتضاحه و دوستان هم کشتار جمعی راه انداختن و رسما به هیچ جاشون نیست. 

- از دوستام اندازه مچ پاشون رو گرفتم که براشون پابند ببافم بعد الان حوصلم نمیشه :)) رد دادم رفته.

- دیگه براتون بگم که تو این مدت بازی ویچر 3 رو تموم کردیم ولی چونکه پایانش اونجوری که میخواستیم نشد داریم از اول بازی میکنیم! اینم بگم که این بازی رو اگه 24 ساعت شبانه روز بازی کنیم شاید توی یک ماه تموم بشه ( یعنی خیلییی طول میکشه بازیش ) بعد دلیل دیگه ای که داریم دوباره بازیش میکنیم اینه که بازی جدید ندارم و الان هم که قیمت بازی ها سر به فلکککک کشیده بعد من عاشق بازی ویچرم *_* 

-خوب و عاشق باشید، با کلامتون گناه نکنید، هرچیزی رو هم به خودتون نگیرید و این روزهای قرنطینه رو تو آرامش سپری کنید عزیزانم

  • fateme

سلام

من همچنان خونه ام و مدیرم لطف کرد بهم دسترسی ریموت داد و من الان راحت وصل میشم شرکت و به کارام میرسم. ولی همچنان حرص میخورم از اینکه یه سری همکارا رو بزوووور باید بهشون یه چیزهایی رو بفهمونی که کار رو ببرن جلو :|
حالم خیلی بهتر شده ولی ترجیحم اینه که خونه بمونم و بیرون نرم.

گفتم بهتون همکارم تعدیل شد؟ ما باهم خیلی خوب بودیم و کلی حرف میزدیم باهم و گاهی هم البته حرف خاصی نداشتیم که بزنیم ولی در کل میونمون خوب بود. حالا بحث تعدیلی که پیش اومد بهم گفت که خیلی خوشحال میشه که تعدیل بشه برای اینکه دلش میخواد استعفا بده و بزور پدر و مادرش مونده و چونکه نمیخواد غرغر اونا رو تحمل کنه اگه تعدیل بشه دیگه بهش گیر نمیدن و راحت میشه ... حالا چی شده؟ شرکت که یه هفته تعطیل بود، شنبه شد و من رفتم شرکت ولی ایشون نیومد، یکشنبه من حالم بد شد و نرفتم سرکار، دوشنبه رفتم دیدم اومده وسائلش رو جمع کرده و رفته!
ببین اصلا یه زنگ که هیچی یه پی ام به من نداد خداحافظی کنه! فک کنننننن
منم راستش هیچی نگفتم، کسی که انقدر بی ادبه همون بهتر من دیگه حالش رو نپرسم.

کلاه رو شروع کرده بودم و کلی هم بافته بودم، ولی بنظرم اومد که خیلی کوچیکه برای سر خودم برای همین شکافتمش که دوباره ببافم، تموم بشه سعی میکنم عکس بگیرم و بذارم ببینینش.

 

میخوام یه رازی رو بهتون بگم، من دیگه دارم از اینکه انقدر موندم خونه کم میارم :| دلم میخواد برم بیرون

  • fateme

سلام

من از شنبه موندم خونه و فردا هم نمیرسم سرکار، یکم مریض احوال شدم، بدنم ضعف داره و منم از این موقعیت استفاده کردم که نرم شرکت. دوست پسرم هم که بچه خودشو کشت کلی قرص و شربت و ویتامین سی گرفته برام، الانم اومد برام آب پرتقال گرفت با زنجبیل و فلفل سیاه، آب لیمو ترش، زردچوبه و عسل، میگن برای گلودرد به شدت خوبه 

منم از دیروز دارم یه سبد جدید میبافم، فکر کنم تا ده دقیقه دیگه تمومش میکنم و احتمالا پروژه بعدیم کلاه باشه با شال گردن

دلم میخواد کتاب بخونم، دیشب چندتا فصل آخر غرور و تعصب رو که تو گوشیم داشتم خوندم، انسان خردمند رو هم کلی فصلش مونده، شرکت بود، ضدعفونیش کردم و آوردمش خونه کی بشه شروع کنم به خوندش خدا داند.

خونه موندن برام عذاب الهیه، واقعا تحمل این همه خونه نشینی رو ندارم و موندم باقی روزهای قرنطینه قراره چه جوری بگذره ...

آقا یه چیزی الان به ذهنم خطور کرد، من پنجشنبه یکم جاست دنس بازی کردم که بعد بازی چونکه تحرکم زیاد بود نفسم گرفت، از همون موقع حالم بد شده !

  • fateme

سلام

واقعا دلم میخواد بدونم آیا مغزی در سر صاحبان این شرکت وجود دارد؟ هفته پیش که خبر آنچنانی ای نبود ما رو تعطیل کردن، الان که میگن این داستان بیشتر شده و باید بیشتر احتیاط کنی بزور مارو کشوندن سرکار!

البته دیروز که روز اول پریودم بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم نیومدم سرکار، ولی الان سرکارم، کار هم ندارم، همه ی کارهایی که تا الان انجام دادم رو میتونستم از خونه هم انجام بدم و خیلی راحت دور کاری کنم، ولی آقایون مغز ندارن و حضور فیزیکی ما ارضاشون میکنه :|

یکی از بچه ها هم بهم گفت میدونی چرا فلانی نمیاد سرکار؟ گفتم چرا؟ گفت بخاطر اینکه گفته چون بچه ها با مترو میان سرکار امکان داره آلوده باشن و منم آلوده کنن برای همین نمیام!

خیلی خیلی زیباست این حرکت :)) بقیه بچه ها آخه مشتاقن سوار مترو بشن بیان سرکار که شما رو آلوده کنن!

خلاصه که در حال حاضر غیر از حساسیت هیچی نصیبم نشده، اون یه هفته که خونه بودم خیلی حالم بهتر بود، به محض اینکه پام و گذاشتم بیرون باز حساسیتم شروع شد. خارش و سوزش چشم و بینی رو هم بهش اضافه کنید.

کلی غر داشتمااا

خب من تصمیم گرفتم چیزهایی که توی زندگیم میخواد رو توی یه دفترچه بنویسنم تا زودتر رنگ واقعیت به خودش بگیره. بهتون هم نمیگم چیا میخوام.

اصلا بیاید یه کاری کنیم، همه یه دفترچه برداریم و هرچی که میخوایم رو به طور خیلیی واضح توش بنویسیم. مثلا فرض کنیم که من دلم میخواد یه حساب بانکی با موجودی بسیار بالا داشته باشم، اینجوری مینویسم:

"من یه حساب بانکی دارم توی فلان بانک شعبه فلان جا، که حداقل مقدار مورد نظرم پول توش هست و روز به روز داره بهش اضافه میشه ..."

و انقدر تکرارشون کنیم و باورشون کنیم تا بهشون برسیم. و بعد بیایم بهم بگیم تا الان به چندتاش رسیدیم.

اهدافتون هم میتونه یه چیز خیلی کوچیک یا یه چیز بی نهایت بزرگ باشه فرقی نمیکنه ولی حتتتما با جزئیات خیلی خوب بنویسید که بتونید راحت تصورش کنید.

آهان راستی حتتتما موسیقی کلاسیک رو جزو برنامه روزانه تون قرار بدید و حتتتما گوش بدید، معجزه میکنه

  • fateme

سلااااام چطورید؟

-اگه میبینید اینجوری سلام میکنم چونکه جدیدا فن صدف بیوتی شدم، چقدر این بشر انرژی مثبت داره و چقدر خوشم میاد به آدمایی که مسخرش میکنن اهمیتی نمیده و کلا خیلی باهاش حال میکنم دیگههه

- اینروز ها بطور جدی دارم قلاب بافی یاد میگیرم و چقدررر هم ازش لذت میبرم، یه می نی تاپ برای خواهرم بافتم، دو تا سبد بافتم، و چندین تا تمرین داشتم و دوست دارم همینجوری برم جلو و بیشتر ازش لذت ببرم. اگه مثل من قلاب بافی دوست دارید و بلد نیستید چطور نقشه خوانی کنید بهم بگید حتما، اگه تعداد زیاد باشه حتما یه پست میذارم و اونجوری که خودم یاد گرفتم توضیح میدم که براتون روان و ساده و قابل فهم باشه. حتی سعی میکنم ویدیو درست کنم در صورت لزوم.

- این خونه نشینی رو فرصت دونستم برای کارهایی که سرکار نمیتونستم انجامشون بدم، کتاب بخونم، قلاب بافی رو ببرم جلو و کلی کار دیگه

- دوستان عزیزم خواهش میکنم اگه اگه اگهههه کار بسیااااااار ضروری ای ندارید از خونه بیرون نیاید، وضعیت خوبی نیست و باید به شدت رعایت بشه، مثل اتفاقات قبلی نیست که فکر کنیم برای ما اتفاق نمیوفته، درسته برای ما اتفاق نمیوفته در صورتی که حتما رعایت کنیم 

همین دیگه مواظب خودت باشید و کلی هم دوستتون دارم

  • fateme

سلام

و بالاخره پنجشنبه رسید و من دل تو دلم نبود از صبحش به حدی که پریود شدم :)) آخه واقعا موقعش بود؟ ولی خب یه جوری سر کردم خلاصه و نزدیک های ظهر کم کم آماده شدیم برای رفتن به استادیوم، از اونجایی که نمیدونستم به پوشش گیر میدن یا نه و آیا برمون میگردونن، مانتو دکمه دار پوشیدم... کلا یه جوری رفتم که روشون نشه بهم گیر بدن ... ساعت 2:30 راه افتادیم سمت محل کار سیامک تا برش داریم بریم، خیلی از دوستای توییتریم زودتر رفته بودن و نشسته بودن و من کلی غصه خوردم که دارم دیر میرم و دیر میشه و این داستانا ... آخه حق داشتم میدونید چرا؟ چونکه دو تا ماشین بودیم، هر دو تازه میخواستن بنزین بزنن، همینجوری هم که دیر راه افتاده بودیم، بعدشم ما اولین بارمون بود و داشتیم از ذوق میمردیم، معلوم بود که دوست داشتیم زود برسیم و خب استادیوم هم اینجوری نیست که جات و برات نگه دارن تا تو بری بشینی، صندلیا رو پر میکنن دیگه ...

القصه، نزدیکای استادیوم نگه داشتیم و پرچم و کلاه خریدیم ( اول میخواستم کیت استقلالم رو بپوشم و پرچم ببرم ولی پشیمون شدم ) و دوستمم از این رژهای رنگ تیم ملی داشت که زدیم به صورت هامون.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به ورودی پارکنیگ خانم ها و با یک صف بسیییییییییار طولانی مواجه شدیم، خیلی ها بلیت نداشتن بندگان خدا و همینجوری اومده بودن، اولین در بلیت رو چک میکردن یکمم به سر و وضعت گیر میدادن ( ناظر فیفا اونجا بود تا مطمئن بشن خانم ها رو میفرستن داخل ) رفتیم تو و دوباره دیدیم یک صف دیگه وجود داره، صف چی بود؟ اتوبوس!!! چرا اتوبوس گذاشته بودن؟ هنوز هم بر ما پوشیده ست برای اینکه کلا پیاده پنج دقیقه راه بیشتر نیست! و ماه تقریبا نیم ساعت تو صف اتوبوس بودیم تا بریم سمت جایگاه ...

اگه بدونید وقتی از اتوبوس پیاده شدم و بلیتم و دادم و از گیت رد شدم چه حالی داشتم...اگه بدونید وقتی از تونل میگذشتم و کم کم زمین چمن آزادی و دیدم چه حالی داشتم.. اگه بدونید وقتی زمین رو دیدم چقدر جیغ زدم و چقدر برام غیر قابل باور بود .. رفتیم و نشستیم رو صندلی و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد خیل عظیم خبرنگارانی بودن که فقط داشتن از بانوان عکس و فیلم تهیه میکردن ... بعدشم هم اون ون مسخره صدا و سیما که پشت دروازه بود و نمیذاشت عین آدم ببینیم تو محوطه جریمه چه اتفاقی میوفته ... 

اینم بگم که بعد از چند دقیقه دیدیم جایگاه ده رو هم باز کردن و خانم ها دارن میشینن، فکر کنم اونایی که بلیت نداشتن رو راه داده بودن و چقدر براشون خوشحال شدم

موقعی که ما رسیدیم بازیکن ها اومده بودن تو زمین و داشتن گرم میکردن ... بعدش رفتن و دوباره از تونل اومدن بیرون و نمیدونید چقدر این صحنه ها از نزدیک قشنگه نمیدونید که زمین چمن ورزشگاه آزادی از نزدیک چقدر قشنگه ... بازی شروع شد و خیلی زود ایران اولین گل رو زد و ما چقدر دست زدیم جیغ زدیم بالا و پایین پریدیم و خوشحالی کردیم تا آخرین دقیقه بازی .. آخر بازی هم مسعود شجاعی همه بازیکن ها رو جمع کرد و اومدن سمت خانم ها و تشویق کردن و چقدر این صحنه قشنگ بود ...

جای وریا غفوری بسیار خالی بود، کسی که بخاطر حمایت از دختر آبی ناجوانمردانه از تیم ملی خط خورد!

لحظه هایی هم بود که ناراحت کننده بودن، مثل لحظه ای که یه دختر رو بخاطر نشون دادن یه پلاکارد بیاد دختر آبی میخواستن ببرن که با جیغ و خواهش و تمنا و ولش کن ولش کردن ... چندین باااار این اتفاق افتاد

آخه مگه دختر آبی سیاسیه لعنتیا؟ دختر آبی یک اتفاق دلخراش اجتماعیه.. حالا که ما رفتیم میخواستیم یادش رو زنده نگهداریم همین و بس! انقدر زور داره براتون؟ 

خلاصه که از لحظه به لحظه ش لذت بردم و جای اونایی که میخواستن و نتونستن بیان بسیار خالی ♥

 

اونی که روش به زمینه منم

 

 

  • fateme

تا 1400 باید تحمل کنیم

محرومیت الکی بازیکنانمون رو

بازیکن فراری دادن هاشون رو

بازیکن نگرفتن هاشون رو

توبیخ هاشون رو

ضعیف کردنمون رو

محروم نکردن بازیکن های رقیب رو

 

واقعا خودتون خجالت نمیکشید لیگ و به کثافت کشیدید؟ برید زودتر راحت شیم از دستتون

  • fateme

سلام

بالاخره دارم میرم استادیوم و در پوست خود نمیگنجم

صبح جمعه از خواب بیدار شدم و دیدم دارن میگن فقط یه جایگاه رو به خانم ها اختصاص دادن که اونم پر شده بود همش و از شب قبل داشتن بلیط میفروختن! آنچنان ریختم بهم که خدا میدونه چونکه قرار بود 17 مهر بلیط فروشی آغاز بشه و اینا از 11 مهر شروع کرده بودن، تازه اصلا نگفته بودن که توی کدوم سایت میتونی بلیط بخری. تو توییتر سوال پرسیدم و یکی جواب داد و بدو بدو لپتاپ آوردیم و سایت رو باز کردم ( رو موبایل باز نمیشد ) و دیدم بعله دو تا جایگاه باز بوده که پر شده، داشتم از عصبانیت خفه میشدم رسما، هر 1 دقیقه یک بار سایت رو رفرش میکردم بلکه یه جایگاه دیگه هم باز شده باشه و خلاصه بعد از 15 دقیقه سایت ازم خواست دوباره لاگین کنم، وقتی وارد شدم دیدم یه جایگاه باز شده و ازخوشحالی نفهمیدم چجوری بلیط خریدم crying چهارتا گرفتم، برای خودم و مامانم و خواهرم و دوستم، به پسرها هم گفتیم که برای خودشون بگیرن و خلااااااصه پنج شنبه این هفته دارم میرم استادیووووووووووووووم.

 

کیتی ( سگ دوستم ) دیشب رفت خونشون و ما همگی ناراحت بودیم که داره میره، با اینکه کلی دعوا داشتن با پویول ( سگ خودم )  ولی خیلی خوب بود خونه پر از سگ بود و خیلی هیجان انگیز. از دیشب همه دپرس شدیم.

 

یه PDF مربوط به UX پیدا کردم، امیدوارم بتونه کمکم کنه تو یاد گرفتنش

  • fateme

سلام

 

خیلی سخت میشه برام یه مدت که نمینویسم دوباره بیام و شروع کنم به نوشتن. البته اینکه مریض هم هستم مزید بر علت شده و خب همش دلم میخواد بخوابم که امکانش هم کمه.

وقتی آدم میخواد یه کاری رو انجام بده کائنات طوری برنامه ریزی میکنن که واقعا مطابق میل تو پیش بره. مثل همین که میخواستم لوازم تحریر بگیرم، دقیقا وقتی برای دو نفر اول گرفتم، یکی بهم گفت که یکی و میشناسه که یکم برای خرید لوازم تحریر به مشکل خوردن و منم با کمال میل ایندفعه رفتم شهر کتاب و تا اونجایی که تونستم خرید کردم، دفتر و مداد و پاککن و خودکار و مداد رنگی و جا مدادی و چسب و خلاصه هرچیزی که به فکرم میرسید ممکنه در طول ترم به دردش بخوره رو خریدم و وقتی شنیدم از اینکه داردشون خیلی خوشحال شده منم احساس خوشحالی و سبکی کردم.

 

کتاب برایان تریسی رو تموم کردم و خیلی خوب بود، تشویق به برنامه ریزی و انتخاب و اولویت بندی کارها موضوع اصلی این کتاب بود. الانم یه کتاب دیگه رو شروع کردم به اسم انسان خردمند. این کتاب رو من از دیجی کالا نود هزارتومن خریدمش. و کاری بهش نداشتم تا اینکه شروع به خوندنش کردم، صفحه اول کتاب اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد برچسب قیمت بود! اصلا چرا باید برچست خورده باشه؟ جواب این سوال وقتی معلوم شد که برچسب رو کندم و دیدم که قیمت اصلی کتاب شصت و چهار هزار تومنه :) واقعا مرسی دیجی کالای عزیز که اینجوری مردم رو میچاپی! از قیمت که بگذریم موضوع کتاب رو بسیار دوست دارم، البته این چند وقتی که مریضم نخوندمش برای اینکه اصلا نمیفهمم چی به چی میشه.

 

کلاس رایگانی که روی خرید دوربین بهم داده شده بود تشکیل شد و واقعا مفید بود و چه چیییزها که نمیدونستم. اول کلاس یه عکس از یه سوژه گرفتیم که خب هممون گند زدیم :)) بعد گفت که آخر کلاس که یاد گرفتید باید دوباره از همین سوژه عکس بگیرید. عکسم رو که بردم بهش نشون دادم گفت آفرین خیلی خوبه.

بعدشم گفت یک سریاتون خیلی دید عکاسیشون خوبه حتما تمرین کنن و ادامه بدن و من رو هم نام برد که بی نهایت ذوق کردم.

 

متاسفانه پدربزرگ دوست پسرم در کمال ناباوری همگان فوت شدن، روحشون شاد باشه، خیلی راحت رفتن، داشته روزنامه میخونده، خوندش که تموم میشه میخوابه و برای همیشه میره ...

دخترخاله دوست پسرم سگش رو گذاشته خونه ما چون مجبور بودن برن شهرستان ( وقتی مامان بزرگم فوت شده بود من سگام رو برده بودم پیش ایشون گذاشته بودم ) بچه اوایل که آروم و قرار نداشت و همش میخواست بره، یه بار لطف کرد پی پی کرد رو پادری توالت، دیشبم دوبار بالا آورد ولی در کل حالش خوبه فقط با یکی از سگای من بشدت کارد و پنیرن :)) چشم دیدن همدیگه رو ندارن، با این حال عادت کرده تقریبا و دیگه بهونه گیری نمیکنه. اینجوری که امروز مامانم تعریف کرد باهم دارن میسازن خداروشکر.

 

باشگاه سنگنوردیم رو عوض کردم و الان با یه مربی بسیار خفن تمرین میکنم و از تمریناتم به شدت راضی هستم. جوری که زیر انگشت کوچیک هر دو دستم زخمی عمیق ایجاد کردم :)) ولی واقعا خوبه و لذت میبرم از تمریناتم. درکنارش دوباره رژیم رو شروع کردم ولی نه رژیم هیچی نخوردن یا پروتئین خوردن، اتفاقا خیلی هم خوب میخورم ولی روغن رو کلا حذف کردم و اگه لازم بشه جایی از روغن زیتون بکر استفاده میکنم. دوبار تا قبل از پنج میوه میخورم، اصلا از بیرون دیگه غذا نمیگیرم، فقط نون سنگک یا سبوس دارم میخورم در حد دو کف دست، تخم مرغ رو بدون زرده میخورم، شب ها برنج اصلا نمیخورم فقط سالاد یا با مرغ پخته یا با سفیده تخم مرغ و باید بگم خیلی راضیم. بعد از غذا اصلا احساس سنگینی نمیکنم و تازه 2 کیلو هم کم کردم.

 

میخوام UX بخونم ولی خییییلی کلاساش گرونه، دنبال یه سورس خوبم که شروع کنم.

  • fateme