بارون

بهار بهاره، اومده دوباره

چهارشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۲۹ ب.ظ
چه خوبه که آدم عید بمونه تهران و مسافرت نره، مهمون نیاد، مهمونی نره ... همینجوری روزا رو بگذرونه ... بیرون نره ... درس نخونه ... کتاب نخونه ... برنامه هایی که داشت رو انجام نده ... فقط غذا بپزه، ظرف بشوره ... لباس بشوره، تمیزکاری کنه ... به به عجب عیدی !! :دی


خوبه دیگه ، بی برنامگی هم خودش عالمی داره ، البته نه که برنامه نداشته باشم، اتفاقا خیلی هم برنامه دارم برای امسالم، حتما باید کلاس #C و SQL برم، حتما باید کلاس زبان برم، 

اگه بخوام از شرکت برم جای دیگه داشته هام فکر میکنم کافی نباشه، SQL رو قبلا رفتم ولی چه حیف که انقدر ازش استفاده نکردم و نکردن! که تقریبا فراموشم شده و باید دوباره همش یادم بیاد، اونم به شدت کاربردی.
آخه من چرا این همه مدت گذاشتم بگذره و نرفتم زبان یاد بگیرم؟ اونم منی که همه معتفدن از هوش بالایی برخوردارم! چرا تو این یکی تنبلی کردم واقعا نمیدونم! وااااااقعا نمیدونم :(

وقتی که اومدم توی بخش نرم افزار و شدم پشتیبان سیستم رایورز، یکم استرس داشتم که یاد نگیرم، بعدش اون ماجرای دزدی پیش اومد و اون همکار محترم رسما هیچی به من یاد نمیداد، بعدش هم که از شرکت رفت و من موندم با یه عالمه کاربر رایورز که هرروز یه مشکل جدید داشتن! خدا میدونه اون موقع ها چقدر استرس داشتم که هیچی بلد نیستم، از پسش بر نمیام ... ولی بهم اعتماد کردن، بهم گفتن که از پسش برمیام، باهوشم! خداروشکر که یه همکار دیگه م که از شرکت زودتر رفته بود ، بود و هست و کمکم میکنه، خیییلی کمکه، از خود افرادی که توی رایورز هستن، بیشتر رایورز رو بلده، حالا دیگه تقریبا خیلی چیزها یاد گرفتم و به راحتی حلشون میکنم، خیلی چیزها یاد گرفتم ولی باز هم باید یاد بگیرم، رایورز خیلی وسیع ، ساده و پیچیده ست ! 

7 ساله که اینجام، درواقع اردیبهشت که بیاد، اگه هنوز اینجایی که هستم، باشم، میشه 7 سال ! 7 سال!! بچه بودم و بزرگ شدم توی این شرکت، اصلا کاری به همکارام ندارم، کاری به اتفاق هایی که اونجا افتاده ندارم، این هفت سال همش که ناراحتی نبوده، خیلی سخته برام که بخوام برم از اونجا ... ولی بهرحال زندگی تغییر لازم داره، شاید اگه برم خیلی اتفاق های بهتری برام بیوفته، دلم برای همه چیییز تنگ میشه .. ولی باید رفت و امیدوارم که بتونم یه جای عالی یه کار خیلی خوب پیدا کنم و اونجا هم موفق باشم.

همکارم من و توی اینستاگرام بلاک کرده :)) فکر کنم خیلی عکس ها و گشت و گذار های من اذیتش میکرده ! این اواخر تمام حرفی که داشتیم بزنیم این غیبت پشت سرهمه همکارها بود ، ولی وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم که از اول هم صمیمی شدن ما بخاطر غیبت کردن بوده ! خب دیدم دوباره که یکم میگیم میخندیم دوباره شده غیبت کردن، من بیخیال شدم باز ، چرا؟ میاد پشت سر یکی با من حرف میزنه، بعد با طرف میگه میخنده، خب آخه من مگه احمقم با همچین اخلاقی کنار بیام؟ حرف نمیزنم . روز آخر هم عید رو به دو نفر که در اتاق بودن و یکیشون ایشون بود تبریک گفتم و خداحافظی کردم، ایشون اصلا به خودش زحمت نداد سرش رو بیاره بالا و جواب بده، بعد رفته من و بلاک کرده :)) مردم درگیرن بخدا !


* از خواب چو برخیزم/ اول تو به یاد آیی ...


  • fateme

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی