بارون

بارون

میدانی؟
من سالهاست که به دوست داشتن تو آرامم ... ♥

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

حال این روز های من اینجوریه ... 


  • fateme

چقد خوبه استادت جلوی همه انقـــــــــــــدر ازت تعریف میکنه ^_^

  • fateme

از خواب بیدار شد و شروع کرد به خمیازه کشیدن، بزودی غذای خوشمزه ی هرروزش میومد، "پینکی" از زندگیش خیلی راضی بود، جای خوبی برای خوابیدن داشت و هرروز غذای خوبی میخورد، بیشتر از این چی میتونست راضیش کنه؟

روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد، پینکی چند تا آدم جدید دید که تا بحال ندیده بود، آدم هایی که کم کم داشتن بهش نزدیک می شدند همینجوری که با کنجکاوی نگاشون میکرد دید با خوشحالی اومدن سمتش .

پینکی حالا با یه خانواده چهار نفره زندگی میکرد، همه چی خیلی با وقتی که توی مرکز نگهداری حیوانات بود متفاوت بود، یه خونه خوشگل داشت، خوراکی های خوشمزه و یک عالمه وقت برای بازی کردن، و آدمایی که خیلی دوسش داشتن، پینکی چیزهای جدیدی و حس میکرد، حس دوست داشته شدن، بچه های خانواده خیلی بهش محبت میکردن و تقریبا هرجایی که بودن پینکی رو با خودشون می بردن، همیشه حواسشون به پینکی بود و حسابی ازش مراقبت میکردند، پینکی از اینکه پیش این خانواده بود احساس خوشبختی می کرد.

پینکی برای حس قدردانی به این خانواده خیلی مراقبشون بود، از خونشون و خودشون مراقبت میکرد.

سال ها گذشت و بچه های کوچیک خانواده بزرگ شدن، کم کم سرگرم مشغله های زندگی شدن، جوری شده بود که خیلی کم با پینکی وقت میگذروندند،

پینکی روزها رو با تنهایی سپری میکرد و امیدوار بود موقع برگشت اعضای خانواده از این تنهایی در میاد، موقع برگشت خانواده جلوی در منتظرشون بود و وقتی میرسیدن از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و تو کل خونه چرخ میزد و خوشحالی میکرد.

ولی با توجه کمی از اعضای خانواده رو برو شد، همه درگیر کارهای خودشون بودن و تقریبا یادشون رفته بود که پینکی ای هم وجود داره!!


کم کم تنها و تنها تر شد ..

تا اینکه دختر خانواده با فردی آشنا شد که از قضا در کمپین حمایت از حیوانات عضو بود...

اون فرد با دیدن تنهایی پینکی، به این فکر افتاد که برای پینکی یه جفت پیدا کنه که از این تنهایی در بیاد... بعدها پینکی یه خونواده ی پرجمعیت داشت که با وجود اون ها دیگه تنها نبود .....


*** این داستان مسخره مربوط به یکی از درسام بود که باید براش تصویر سازی انجام میدادم، تصویر سازیه تموم شد، خیـــــــــــالم راحت ...


  • fateme

سلام


توی یه عصر پاییزی، بهترین هدیه ای که میتونی از خدا بگیری بارش بارونشه

دیروز بعد مدت هاااااا زیر بارون قدم زدم

فارغ از هیاهوی دورو برم

هرکس به سویی میدوید، جایی می ایستادن و منتظر بند اومدن بارون میشدن

چترهایی بود که پشت سر هم باز میشد

و من

رفتم زیر بارون و سرم و گرفتم رو به آسمون زیبای بارونی،  خیلی وقت بود که اینجوری حس خوب نداشتم

دیروز بهترییییییییییییین روز بود


  • fateme